خرید بک لینک
نميدانم چه برسرم آمده؟!.. فقط غمگينم... غمي عميق كه كل شاديهايم را پوشانده غمي كه نميگذارد ثروتهايم را ببينم وبخندم!.. چه برسرم آمده؟!... كاش غم وناراحتي ؛دارو داشت دارويي كه بعد از تزريقش ،دوباره خود خودت ميشدي... خدايا ،چه برسرم آمده... از همه ميرنجم... بي دليل وبا دليل!!.. حتي از كسانيكه در زندگي

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

بربوم نقاشي، حياط خانه امان را به تصوير كشيده ام... حياطي بزرگ ،با چند كودك.. با چند كودك ،كه بي دغدغه مي خندند حياطي كه از شاخه ي بلند درخت نارنج باغچه اش ؛قفس مرغ عشقها آويزان بود... حياطي كه روي پله اش مي نشستيم وتاب خوردن همديگر را به نظاره مي نشستيم... نگاه مي كرديم وبا عشق مي خنديديم ومي شمارد

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

بادبادكي ساخته ام. وبه هر گوشه اش ؛نوارهاي رنگي چسبانده ام. وروي هرنوارش،آرزويي نوشته ام آرزوهايم را نوشته ام... وبعد؛... پروازش داده ام. آرزوهاي من... در هوا... در اوج آسمان ... با هرنسيمي،بطرفي ميرقصند. وباهروزشي،رنگين كماني شاعرانه ميسازند. چرخششان... پيچ وتابشان... رنگهايشان... چه زيبايي دارد...

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

گاهي وقتها، آينه ،سنگ صبورم ميشود... روبرويش مينشينم وبه چشمان مهربانش زل ميزنم... واسرارم را از گوشه گوشه ي،قلبم بيرون ميكشم ودوستانه به خود آينه ايم ميگويم خود آينه ايم را دوست دارم... چون با ناراحتيم ؛ناراحت وبا خوشحاليم ،شاد شاد ميشود... وهيچوقت نميگويد اين كه چيزي نيست ؛من بدتر از توام... اما؛و

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

با من است نامم را گذاشته دختر آفتاب !!!.. ميگويد: دختر آفتاب؛عاشقانه بنويس... از زبان تو، تلخ شنيدن سخت است ... عاشقانه بنويس!. عاشقانه هايت را بنويس وبه يال اسب خيال تيز پايت گره بزن... گره بزن ودر دشتهاي سبز دوستي چهار نعل بتاز بتاز... آري؛بتاز وهمجا را پراز شادي وعشق كن خودت را براي چه محصور كرده

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

روسريم را جلو كشيده ام. حتي تاري از موهايم بيرون نيست با وقار وسربه زير به كارم ميرسم... از كنارم ميگذرد ... وكلامي ونگاهي ،مسموم نثارم ميكند!!! بيمـــــــــــــــــــــــــــار... من چه كردم ،كه تورا بيمارتر كرده !؟... بنظرم با ديدن اينها در ضرب المثلهايمان،بايد تجديد نظر كنيم... ونبايد با قاطعيت ب

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

مادرم؛عادت خوبي دارد... هرصبح كه از خواب بيدار ميشود... خرده نانها را براي گنجشكها ميريزد... جالب است برايم... مدتهاست؛گنجشكها قبل ازما صبحانه ميخورند از صبح زود،چشم انتظار مادرمند.. روي ديوار مي نشينند وبا هرجيك مادرم را عاشقانه صدا ميكنند .. آنقدر صداميكنند؛تا مادر از در بيرون بياييد باديدنش ؛همه

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

در لحظه زندگي كن... چه ميدانيم،دقيقه ي ديگر چه ميشود بخند وشاد باش وشادي ببخش هم خودت را ،هم ديگران را بنظرم مهربان بودن وشاداب بودن سخت نيست!.. اگر قلبت راه مهرباني وشادي را بلد باشد.. شايد محيط قلبمان ،اندازه ي مچ دستي است اما،مساحت وفضاي داخليش زياد است!.. آنقدر زياد كه هرچه آدم ،اضافه كني پر نم

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

كاش،قلبم آرام بگيرد... كاش... تمنا ميكند براي چيزي كه نميخواهم به او بدهم خسته ام ؛كرده؟!! گاهي مثل كودكي لجباز ؛جيغ ميزند گاهي قهر ميكند گاهي از غصه ،بغض ميكند حالش را كه ميبينم ،غمگين ميشوم... اما ؛چه كنم!؟... كاري از من بر نمي ايد... نميخواهم ونميتوانم ؛كه هر چه او ميخواهدرا برايش فراهم كنم... با

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

كوير رابيشتر دوست دارم...چون صافي آسمانش وتركهاي قلبش را پنهان نميكند وهرروز ،اميدوارانه دعاي باران ميخواند حتي اگر باور داشته باشد ابري نميآيد وباراني نميبآرد

برچسب: نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 12:57

صفحه بندی